تبليغاتX
مسافر شهر آرزوها

مسافر شهر آرزوها

من دیگه اینجا آپ نمیکنم

رفتم روی پرشین بلاگ . اگر دوست داشتید اونجا بهم سر بزنید:

http://nafeeseha.persianblog.ir/

شاد باشید

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 21:28 توسط نفیسه| |
من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

دیگه اینجا رو آپ نمیکنم

از این خونه مدتیه اسباب کشی کردم

و دوست ندارم دیگه به اینجا با مشکلات بلاگفا و ... برگردم

خوش باشید و دوستتون دارم

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 14:8 توسط نفیسه| |

منیژه جونم یک  بازی انجام داده .... من هم با اجازه اش گذاشتم توی وبلاگم

یک سری کلمات مشخص شده است... اولین چیزی که به ذهنم رسید و نوشتم!!

 از دوستان خوبم دعوت می کنم در این بازی شرکت کنند

 

۱. قهوه: یاد ترانه زیبای خواجه امیری میفتم : یه قهوه که هرچی شکر بریزی، بازم همون تلخی نابُ داره

۲. غرور: خیلی دوست دارم مغرور باشم ولی یک جاهایی نمیشه دیگه!!!

۳. مدرسه:  یاد دبستان میفتم و دوران خوش زندگیم

۴. دفتر مدیر: حسابی توی کوچیکی هام جام پشت درش بود. یادش بخیر!

۵. قورمه‌سبزی: مامانم خوشمزه ترینش رو میپزه

۶. ریاضی: یاد سال اولی افتادم که ریاضی کاربردی قبول شدم و نگذاشتند برم...

۷. آهنگ: آرامش... بخصوص سیاوش قمیشی

۸. ماه‌رمضون: زود گذشت

۹. استخر: غرق شدنم و یک لحظه رفتنم و برگشتنم ...

۱۰. آبگوشت: دوست ندارم ...

۱۱. روزنامه:از ۲۲ خرداد نخوندم

۱۲. کودکی: دوران عشق و شور و شوق

۱۳. قزوین: نرفتم


۱۴. دروغ: متنفرم ولی گاهی مصلحتی باید گفت!!!

۱۵. لیسانس: دوست دارم بگیرم ولی حوصله درس رو ندارم

۱۶. فوتبال: بیرون شهر که میریم پایه بازی با پسرهای فامیل هستم...

۱۷. قانون: یاد بی قانونی هام میفتم و خلاف جریان آب حرکت کردنم

۱۸. پرواز: عاشقشم بخصوص با هواپیما

۱۹. اشک: آرامش!!

۲۰. ازدواج: سوال بی جواب زندگیم

۲۱. وبلاگ: جایی برای دلتنگیها و شادی هام

۲۲. شب: برام هم آرامش داره هم کابوس هم دلتنگی...

۲۳. زندگی: با اینکه ازش دلگیرم ولی زندگیم رو دوست دارم


۲۴. عشق: اول خدا!

۲۵. هلو: بهترین میوه فقط کمی لباسامو کثیف میکنه

۲۶. تحصیل: دوست ندارم با اینکه لازمه

۲۷. خارج: خیلی دوست دارم برم

۲۸. خواب: رفع خستگی روزانه

۲۹. پیتزا: پیتزا بوقلمون بیمزه یه ها!!!

۳۰.اینترنت: اعتیاد روزهای من شده که!!!

۳۱. مجلس: ...

۳۲. سال 88: سالی بی نهایت مزخرف

۳۳. کتاب: وقت خوندنش رو پیدا کنم عالیه برای رفتن به دنیایی دیگر

۳۴. کلم پلو: دوست نارم اصلا اصلا

۳۵. تقلب : داشتم توی دوارن دانشگاه! یکبار هم لو رفتم اساسی!!!

۳۶. ایران : جومونگ...

۳۷. جومونگ : فعلا که عشق ایرانی های بی هویت شده

۳۸. فمنیسم : ...

۳۹. دریا: دوست دارم بخصوص وقتی طوفاانیه

۴۰. باران:  عاشق راه رفتن زیر بارون هستم

 ۴۱. مادر: دوستش دارم چون بی نهایت مظلومه

۴۲. پدر : بی نهایت دوستش دارم

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 19:56 توسط نفیسه| |

امروز خیلی بدبیاری آوردم

قربون خدا برم که هنوز از خونه بیرون نیومدم صدقه گذاشتم کنار وگرنه نمیدونم چی میشد ها!!!

ماشینم در رادیاتش مشکل داشته. بی آب و بی روغن شده بود من نفهمیدم و فکر نمیکردم بی آب شده باشه با اجازه شما یاطاغان زده ...

حسابی خرج روی دستم گذاشته. دلم هم نمیاد ازش دل بکنم وگرنه همین فردا میگذاشتمش دم بنگاهی میرفتم پی کارم. اما فعلا خدائیش به دردم خورده و دوستش دارم.

یک هاپوی خوشگل هم توی ماشینم گذاشتم که شده نگهبان ماشینم و خودم

ولی از شانس بد من این اتفاق افتاد و به زحمت ماشین رو به تعمیرگاه قبلی بردم. ۴۰۰-۳۰۰ تومن خرجش میشه... هر دم از این باغ بری میرسد...

بهر حال ۲-۳ روزی بی ماشین شدم ناجور . از ظهر که اومدم خونه اعصابم بهم ریخته. خودم هم میدونم به خاطر دیروز و طرقبه رفتن بی مقدمه بوده که حسابی به ماشینم فشار آورده ولی دیگه ...

اصلا حوصله بیرون رفتن امروز عصر نداشتم. تا سر شب خواب بودم . حتی حوصله نمایشگاه رفتن با خواهرام هم نداشتم. نشستم توی خونه و الان اومدم پای کامپیوترم کمی دلم خالی بشه.

امروزم رو که حسابی این ماشین خراب کرد. خدا میدونه تا فردا چی پیش بیاد باز ...

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 18:54 توسط نفیسه| |

روز خوبی داشتم

بعد از کلی خواب و جبران بیخوابی های ماه رمضون تصمیم گرفتم برم دیدن پدر دوستم که تازه بازنشسته شده بودند و همکار اداری من بودند.

یک ساعتی پیشش بودم که از خونه زنگ زدند میخوان بریم بیرون. رفتیم سمت حصار طرقبه. با همه خواهران من بجز نرگس که دیشب رفت تهران...

رفتیم و توی بستر رودخانه تخت گرفتیم و نشستیم. ماشین من که روی اون سنگلاخ ها داغون شد. خدا کنه فردا راه بره لااقل

دیگه !!!! آهان. رفتیم بازار کمی دور زدیم . بعدش هم رفتیم ذرت مکزیکی مهمونشون کردم و حسابی پیاده شدم باز ( بیخیال! )

روز خیلی خوبی داشتم. بعد از یک ماه سختی واقعا بهم خوش گذشت

راستی! عصر یک بارون درست و حسابی اومد که همینکه شروع شد همه شروع کردند به فرار کردن. آخه سری قبلی که بارون اومد گویا توی درگز یک سمند و سرنشینانش توی بستر رودخانه بودند سیل اونا رو برده. ما هم از ترس (مثل بقیه ) بعد بند اومدن بارون برگشتیم مشهد

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 23:8 توسط نفیسه| |

همین جوری بی بهانه و الکی اومدم آپ کنم.

(( ستاره عزیز!!! خانومی. من توی شمال زندگی نمیکنم مشهد هستم و اصلا شهر و دیارم رو بغیر از امام رضا و دوستان خوبی که دارم دوست ندارم. اما ایکاش میرفتم شمال و تگرگ و بارون رو اونجا میدیدم... ))

بی بهانه دلم گرفته. دستم به کارهای روزمره ام نمیره.

بی بهانه دیشب چشمام بارونی شد ((نه کاملا بی بهانه ولی ... ))

بی بهانه دلم نمیخواست سحر بلند شم و صبح هم بیام سر کار.

بی بهانه دلم برای دوستانم با اینکه تازه دیدمشون تنگ شده.

بی بهانه چند روز پیش در باک ماشینم باز شده بود و در برخورد با در پارکینگ کاملا تا خورد.

بی بهانه بعد از باران دلچسب پریشب از دیروز هوا باز هم آفتابیه.

بی بهانه دلم نمیخواد هیچ جایی برم حتی مهمونی های وقت گیر افطاری خانوادگی ...

بی بهانه دلم نمیخواد توی جمع خانواده ای بنشینم که فقط و فقط محور حرفهاشون منم و آینده ام...

بی بهانه دلم نمیخواد به من بگن تو اگر ازدواج میکردی !!!!

بی بهانه دلم هوای رفتن کرده. نه مسافرت. نه گردش . نه زیارت . نه سیاحت ... فقط ر.ف.ت.ن

آخر هفته خوبی داشته باشید

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت 11:41 توسط نفیسه| |

امروز عصر از بالکن خونه ای که نزدیک نزدیک آسمون بود تگرگ های شدیدی رو نگاه میکردیم که مثل برف روی زمین رو سفیدپوش میکردند ...

خیلی صحنه قشنگ و خاطره انگیزی بود برام. اون هم روی بالکنی که خاطره های زیادی ازش دارم ...

شب که نم نم بارون میومد داشتم برمیگشتم که توی یک کوچه باریک و خیلی تاریک یک زن و شوهر جوون ( خیلی جوون!!! ) توی بارون دنبال هم میدویدند و میخندیدند. وقتی من رو که از کنار درختها راه میرفتم دیدند اول خجالت کشیدند و بعد آروم دست همدیگه رو گرفتند و چتری که تا قبل از اون دنبالشون میچرخید بالای سرشون گرفتند و از کنارم عبور کردند. چه شیطنت کودکانه ولی زیبایی بود !!!

توی ایستگاه که بودم یک رعد خیلی شدیدی زد که احساس کردم الان آسمون قلمبه ای میاد و میخوره توی فرق سرم . خیلی ترسیدم ولی بخیر گذشت.

این بارون خیلی شدید نعمت بزرگی بود که خدا توی این روزهای آخر ماه مبارک به ما هدیه داد و واقعا زیبا و دلنشین بود.

توی راه برگشت به دوست خوب و نازنینم که میدونستم تنهاست زنگ زدم که از رعد و برق نترسیده باشه و خاطرم جمع شد. ولی وقتی رسیدم خونه دیدم هیچکس خونه نیست و خودم تنهام و حسابی دلم به حال خودم هم سوخت...

فنچ کوچولوهام خیلی ترسیده بودند. آوردمشون توی اتاق کوچیکه و آب و غذاشون رو عوض کردم و تمیز و پاکیزه گذاشتمشون تا کمی توی اون دنج دوران کودکی من که هنوز عکس ها و خاطرات و شعرها روی دیوارش سوسو میزنه آروم استراحت کنند چون میدونستم اونا هم مثل من ترسیدند.

سرم رو به تمیز کردن آشپزخونه و سحری درست کردن گرم کردم تا مامان اینا اومدند.

آخیش!!! خیالم راحت شد . تنهایی هم خیلی سخته ها!!! اون هم توی این خونه بی در و پیکر ما!!!

شب بخیر

راستی خدا جون!!! امروز کلی درددل کردم توی راه برگشت باهات. ولی حالا میگم که :

خدا جونم! دوستت دارم بخاطر دوستای مهربونی که به من دادی و از همه مهمتر سلامتی که بهترین نعمته...

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 23:52 توسط نفیسه| |

شبهای قدر هم تمام شد. نمیدونم چی میشه اسمشون رو گذاشت ولی دوست دارم بگم این شب آخر بهترین و زیباترین شب قدری بود که توی این سالیان عمرم داشتم .

شبی خوب در کنار دوستان مهربانم که ساعتها و ساعتها در کنارشون بودم...

دیشب اس ام اسی داشتم که دوستم دم دمای غروب برام نوشت :

افطاری امشب کجا؟!! افطاری دیروز کجا؟!!!

راست میگفت!!! بر عکس شب قبل که اشتهام باز شده بود و حسابی پر خوری کرده بودم ... دیشب اصلا میلی به افطاری نداشتم. با اینکه بخاطر درد معده ام مدتیه روزه نمیگیرم ولی از صبح غیر از یک تیکه اشترودل و یک سیب هیچی نخورده بودم و افطار هم فقط یک بامیه گذاشتم دهنم...

بعد از افطار دیدم عین روح شدم و هیچی جز خواب نمیتونه شارژم کنه.

سرم رو که روی بالشت گذاشتم تا ساعت ۷ صبح امروز خوابیدم و هیچی نفهمیدم.

راستی! هیچی. نگم بهتره چون میترسم بیان منم بگیرن و ببرن زندانهای مخوف...

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 11:59 توسط نفیسه| |
چند روزه که حرفهام از هم گسیخته شده. نمیدونم چرا!!!!

دوست داشتم میتونستم حرف دلم رو اینجا بنویسم

دوست داشتم بگم دیشب توی اون سوسوی تاریکی شب نم اشک رو توی چشمای قشنگت دیدم ولی جلوی بغض خودم رو گرفتم تا بتونم کمی با حرفهام آرومت کنم

ولی نتونستم نازنین

نتونستم چون تجربه زندگی رو ندارم و سرد و گرم روزگار رو نچشیدم

اما دیشب خیلی برات دعا کردم

برای اینکه به  آرامش برسی و مهربونترینم رو شاد شاد شاد ببینم

خدایا . به دوست خوبم و همه کسانی که اینروزها نیازمند کمک و آرامش هستند کمک کن...

نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت 14:40 توسط نفیسه| |

باز هم التماس دعا

توی این روزها کمی دلم گرفته. بخاطر خودم . به خاطر دوستانی که نازکتر از گل هستند و حساس

و به خاطر عزیزانی که دوست داشتم کنارم بودند و نیستند مثل مامان بزرگم که جاش توی افطاری امسال واقعا خالی بود!!!!

برای همه دعا میکنم که به آرزوهاشون برسند

و ازتون میخواتم برایم نم دعا کنید که بسی محتاجم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 10:46 توسط نفیسه| |