مسافر باران مسافر بارانم
مشتاق دیدن دوباره ات ای یاور همیشگی ام
در انتظارم باش گر چه مسافرم
از لحظه حرکتم زمان خاموش می گردد تا دوباره دیدنت
تا در سفری دیگر صدای ترنم بارانی از پشت شیشه قلبم صور الاسرافیل شود
و نبض زندگی را دوباره در من زنده می دارد و تو در من جوانه می زنی و
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در جمعه 1387/04/14 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت
زندگی هیچ ارزشی ندارد ...
اما هیچ چیز نیز ارزش زندگی را ندارد
خیلی روی معنای این جمله فکر کردم
فکر میکنم منظورش اینه که همه چیز توی دنیا بی ارزش هستند حتی زندگی چه کوتاه و چه بلند و صد سال و ۱۲۰ سال ...
مدتیه که خیلی دوست دارم توی لاک تنهایی هام فرو برم اما خیلی ها نمیتونند این رو درک کنند.
نمیتونن درک کنند که من وقتی دوست دارم تنها باشم میخوام تنهای تنها باشم نه اینکه این تنهاییم رو با کسی قسمت کنم .
تنهایی مال منه و حق منه پس چرا خیلی ها دوست دارند این حق رو از من بگیرند .
دوست دارم دورادور شاهد خوشبختی دوستانم باشم ولی دوست ندارم توی بطن زندگی اونا باشم و خودم رو به زندگی اونا نزدیک کنم
دوست دارم وقتی یه جایی مهمونی هست توی خونه بشینم و به تلویزیون خیره بشم و توی افکارم سیر کنم یا خودم رو بگذارم جای قهرمان اون داستان و با حوادث زندگی کنم
این یعنی دیوونگی ؟! این یعنی از جمع فاصله گرفتن ؟!
از این جمع تکراری و از حرفای بی مورد خسته شدم اما حوصله تغییر دادن زندگیم رو هم ندارم .
پس به تنهاییم عادت میکنم .
شما هم به ندیدن من عادت کنید . باور کنید خیلی راحته ... خیلی راحت
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در شنبه 1387/04/08 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت
به ياري اراده و ايماني همچون كوه
خوب ترين روزهاي زندگي
- فراسوي جملگي صخره هاي صعب تحمل سوز
بر فراز قله هاي رفيع شادماني –
در انتظارت باد!
به خاطر چندمين سالگرد تولدت
از سوي اين كوهنورد قديمي
(( یک مرد چقدر زیبا میتواند با همسرش حرف بزند و جملات عاشقانه خود را در قالب ۴۰ نامه کوتاه به همسرم بعد از فوت نا بهنگام خود به یادگار باقی بگذارد ))
اگر دوست داشتید نوشته های این بزرگمرد ( نادر ابراهیمی ) رو بخونید به لینک ذیل مراجعه کنید :
http://forum.iranblog.com/showthread.php?s=cb5e8ef724c9c32e8b3ec61ced0eaec0&t=37312
یادش گرامی
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در شنبه 1387/04/08 ساعت 9:11 موضوع | لینک ثابت
مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد ...
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟؟
مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم ؟!؟!
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در یکشنبه 1387/04/02 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت
چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت ?!?
چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم ?!?
چرا گریه کنم وقتی بر بلندای ساده زیستن زیر پا له شده ام ?!?
چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ ?!?
چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم ?!?
چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیباترین همه چیز است ؟!؟
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در یکشنبه 1387/04/02 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ،
اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ،
اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت
هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
اما
اعجاز ما همین است :
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه
و میله های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد
آن روز، روز چندم اردی بهشت
یا چند شنبه بود
نمی دانم
آن روز هر چه بود
از روزهای آخر پاییز
یا آخر زمستان
فرقی نمی کند
زیرا
ما هر دو در بهار
- در یک بهار -
چشم به دنیا گشوده ایم
ما هر دو
در یک بهار چشم به هم دوختیم
آن گاه ناگهان
متولد شدیم و نام تازه ای
بر خودگذاشتیم
فرقی نمی کند
آن فصل
- فصلی که می توان متولد شد -
حتما بهار باید باشد
و نام تازه ی ما ، حتما
دیوانه وار باید باشد
فرقی نمی کند
امروز هم
ما هر چه بوده ایم ، همانیم
ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم
ما
همزاد عاشقان جهانیم ...
--- قیصر امین پور ---
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در شنبه 1387/03/04 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت
حرف هاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي كني : «وقت رفتن است»
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه باخبر شوي لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي ... اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان چه قدر زود دير مي شود !
زنده ياد قيصر امين پور
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در پنجشنبه 1387/03/02 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت
عشق بورزید تا به شما عشق بورزند ...
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در سه شنبه 1387/02/31 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت
زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد
چشمانت را باز کن
دلت را بیدار کن
رویاهایت را صدا کن
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در دوشنبه 1387/02/30 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

از شب سؤال کن
تا باورت شود
بی خانمان ترین ستاره
این آسمان --- منم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY